Date Range
Date Range
Date Range
مادرانه های من, کودکانه های تو. نازگلمون نیم ساعت تمام , بدون وقفه از جاش بلند میشد و بعد از برداشتن ۴ , ۵ قدم گاه به شدت و گاه به آرامی زمین میخورد. نازنینم آرزو می کنم تا در مسیر پر پیچ و خم زندگی هیچگاه زمین نخوری و اگر این اتفاق افتاد قدرت و پشتکار بلند شدنی دوباره رو داشته باشی.
بعد از اینکه دیانا تولد اردشیر رو دید هوس کرد که اونم تولد بزرگ بگیره. امسال اصلا قصد نداشتیم تولد بزرگ بگیریم. ولی خانم خانما رضایت نداد. تازه می گفت باید از بیرون صندلی هم سفارش بدیم! این شد که ما هم تولد دیانا رو خونه مامان سیما و بابا امیر گرفتیم. این را در وبلاگ بنویسید! 8207;در Twitter به اشتراک بگذارید. 8207;در Facebook به اشتراک بگذارید.
نمیدونم علت کمرنگ شدن حضور تو وبلاگها و ننوشتنها چی هست,فقط میتونم به گسترش شبکه های اجتماعی ربطش بدم که شاید جای وبلاگا رو کمکم پر کردن. ولی حیفه! با تاخیر روز پدر رو اول از همه به بابای خونه تبریک میگم و بعد هم به همه ی پدرای عزیز,روح همه ی پدرای آسمونی هم شاد! ما سه شنبه هشتم به اتفاق بابامینا و برادرم راهی شمال شدیم تا آخر هفته مون رو در سفر باشیم. بیشتر از همه به بچه ها خوش گذشت,ضحی روزی دوسه بار میگفت شمال چقدر خوبه چقدر خوش میگذره کاش بیاییم شمال زندگی کنیم! یه کمی از محمدکسری .
خاطرات دخملی شیرین و دوست داشتنی ما. فرشته نازنین من تو الان 4 ماه و نیم از عمر نازنینت می گذره. حدود 12 ماه پیش در تاریخ 6 بهمن سال 1388 متوجه شدم در وجودم ریشه کرده ای. ریشه ای که اکنون تا قلبم رخنه کرده و درخت عشق تو در تمام وجودم رشد کرده. عزیز دل من عشق تو و بابا مهدی گذر روز های زندگی و برام شیرین کرده. کم کم خنده هات با صدا همراه میشن. اولین بار وقتی با بابا مهدی بازی می کردی و روز 12 بهمن بود با صدا خندیدی. دختر گلم رو به تو می سپارم.